زندونی
-
تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 16:59
کجایی که تنهایی و بی کسی با من آشنا کرده حس غمو!ببین داغ دوری از آغوش تو به زانو در آورده احساسمو…همه فکر و ذکرم شدی و هنوز داره آب میشه دلم پای تو…ببین قفل لب های من وا شده منو قصه گو کرده چشمای تو!خیالم رو از عمق دلواپسی تا رویای بوسیدنت میبره…سکوت شبو گریه پر میکنه شبایی که از خواب تو میپره…نشد ق...
با تو و پرویز یاحقی در کافه گل رضائیه در زمستان سالِ ....
-
تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 0:24
هنوز هم وقتی خسته میشوم، میروم در گوشهای از نُتهای پرویز یاحقی چادر میزنم، عودی دود میکنم.وسط این خیالات، خیالات دیگر یکییکی از فکرم قطارقطار رد میشوند.درست آن موقعی که مینشینیم در گوشهای دنج از کافه گل رضائیه، توی زمستانی سرد در سال ۳۹، شاید هم ۴۰، شاید ۴۷، شاید ۹۳.و من او را چون شاخهای که به زیر ب...
آدمزاد میره
-
تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 3:17
آدمزاد کتاب نیست که مثلاً صفحهٔ ۳۵۱ رو نشون بذاریبری و برگردی و هنوز صفحهٔ ۳۵۱ روی قفسه منتظرت باشه!آدمزاد میره،تغییر میکنه!آدمزاد هم مثل یخ، مثل عمر، مثل سویِ چشم، مثل عشق تو،یه روزی تموم میشه.آدمزاد خیلی وقتا حواسش به دلش نیستآدمزاد خوب بلده خودشو به نافهمی بزنهاما همیشه یه زخمی توی قلبش هستچیزی ش...
حالا همهچیز همانطوری است میخواستیم باشد، اما
-
تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 3:17
جوانی و زیبایی و شادابی و شورورزیهایمان آرامآرام دارد فروکش میکند.آنچه از آیندۀ مطلوب در سر داشتیم محقق شده؛ نه درست همانطور که خواستیم، دستکم تا حدود زیادی.ما دیروز را برای تحقق مطالبات امروز دور انداختیم و سربریدیم. و امروز داریم برای خودفریبی، چشماندازی از فرداها ترسیم میکنیم.ما همیشه سرشلوغ بودی...
(البته که شرطش وانهادنِ ترس است!)
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 21:41
گرچه مجنونم، اما یکوقت فکر نکنی دیوانه شدهام ها! میدانی، هیچ مرگ و زوالی هنوز متولد نشده بود، که ناگهان زندگی از راه رسید و اولین جنایتِ خلقت را مرتکب شد: مرگ و یاد مرگ را کُشت! و مرگ تا به امروز ف
تو که فلس ماهی حیرتی...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 21:41
لمعات وجهک اشرقت، وشعاع طلعتک اعتلازچه رو الست بربکم نزنی، بزن که بلا بلابه جواب طبل الست او، ز ولا چو کوس بلا زدمهمه خیمه زد به در دلم، سپه غم و حشم بلاپی خوان دعوت عشق او، همه شب زخیل کروبیانرسد ای
آخرین بار
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 21:41
بعضی وقت ها این آخرین بارها بیچاره می کند آدم را؛اینکه بدانیآخرین نگاه استآخرین نوازش صدای مخملینشآخرین بار که به اسم کوچک و میم مالکیت میخواندتیا آخرین بار است که هرم نفسش جان می دهد تن بی جانت راروح
فی حقیقۀ العشق...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 21:41
وزان سوی دیگر، عشقِ شوریده قصد مصر کرد و دو منزل یک منزل میکرد تا به مصر رسید و همچنان از گَرد راه به بازار برآمد... ولوله در شهر مصر افتاد. مردم بههمبرآمدند. عشق قلندروار، جلیع العذار، به هر منظر
سخت است
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 21:41
تنها بهخاطر توبه شهر کوچ کرده بودمدر پریشانیِ اینهمه چشمتنها تو نبودیسخت است بهسمت ایل برمیگردممساحت چند قبر اضافهسیاهچادرها راکوچکتر کردهستگله راچشمهای مادر را کسی نمیتواند از پیشانی من بخوا
تنهایی نام دیگر مرگ است!
-
تاریخ: 1398/3/4 ساعت: 22:20
تنهایی همیشه هم بد نیست!.. گاهی بستری ست برای فکر کردن! فکر کردن به چگونه زیستن! فکر کردن به چگونه تنها زیستن... تنهایی!تفکر!زندگی... واژگانی عمیق...گاهی نامفهوم...گاهی سخت...گاهی موهبت! تنها شدن!تنها
تناسخ من!
-
تاریخ: 1398/3/4 ساعت: 22:20
دلم برای زمان هایی دور تنگ میشود...زمان هایی آن قدر دور که آن ها را نزیسته ام!دلم برای دخترانه هایم،در حیاط خانه ای قدیمیکه حوض آبی وسط آن،جولانگاه شیطنت هایم بودبرای اتاق هایی که دور تا دور حیاط،بوی
اگر چندسال پیش...
-
تاریخ: 1398/3/4 ساعت: 22:20
اگر چندسال پیشلنگۀ دیگر دمپاییام را داده بودممیتوانستمتو را سوار چرخوفلک کنمتا دنیا دور سرت بگردداگر چندسال پیشمردی که سفر میرفتدر آغوش میگرفتمو پینههای دستش را محکمتر میبوسیدمحالا به کلمات خو
من متنفرم از روزهایی که تو نیستی..xa0
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 16:31
روزهایی که خبر نیامدنت به قدری قطعی ست که نویدش مانند آمدن باران در خشکسالی یا باریدن برف در گرمای 50درجه ی خرماپذان اهواز متوهمانه است...مدت هاست نیامدنت را صدای شوم کلاغ های دوره گرد خبرم میدهند...آه!خبر نیامدنت بزرگترین تراژدی غمبار جهان را بدل است که سینه ام را از درد می فشرد بغض طناب دار قصاص ع...
در گذرگاه خیالت
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:05
در گذرگاه خیالات تو سرگردانمهی صدا میکنمت باز بگویی: «جااانم!» درد با یاد تو در سینهی من میپیچدهر نفس بین لبم خاطره میسوزانم سایهای همقد تو میرود از من بالاسخت پر میشود از قامت تو دستانم نقش لبخند کشیدم، روی لبهایم ریختشست نقاشی لبخند مرا چشمانم شاعران با همه گفتند که ما دشواریممن ولی در نظ
غربت ، غروب ، غریبه
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 10:27
لبخند که میزنی در کهکشان نگاهت سِیر میکنم. بغض که میکنی، دانههای الماس که در چشمت میرقصند؛ در اقیانوس نگاهت غرق میشوم. آخر رسیدیم به اول راه. ایستگاه آخر بودنمان، ایستگاه اول شدنمان بود. البته بفهمی نفهمی کمی بیش از زهر تلختر شده. یادت میآید روزی برایت نوشتم: «چقدر فاصله افتاده میانمان؟ من ا
میارزید اگر...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 10:27
نرمتر از بوی یاسآرامتر از تپشهای قلبلطیفتر از نگاه، و ملیحتر از تبسمبا تو سخن میگویم:میسنجم و میبینم که میارزید گلی اگر بودم، تا عطر تنت تفسیرِ وجودم بود، ململِ دستت زینتم، مهرت همهی جرم و تقصیرم. و دو روزِ عمر را پیشِ افسونِ نگاهت خوشمیرقصیدممیپژمردممیمُردم. و به این میاندیشم که حتی
باید برایت مُرد
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 10:27
پیشتر از آنکه معطر کند نگاهت دنیا راتفسیر کند زلفت وزش بادها رامیهمان کند کندوی کامت زنبورها راسالها پیش از آنکه مورچهها با هر گامت پای بکوبندبرقصند عروسان دریاییکِل بکشند رعدها و برقهاسالها پیش از آنکه ماهیها در صدایت شنا کنندپرستوها به هوایت کوچ کنند:متولد شدماین بود بزرگترین اتفاق زندگیات
آنهمه باش...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 10:27
این روزهاروزهایمان شب استشبهایمان روزشبهایمان درازشبهایمان سیاهروزهایمان سیاهتردرست بهرنگ مردم چشمانت.هیچ فرق نمیکندبرای عاشقروز بلندتر باشد یا شب؛یـــــلـــــــــداستهمه روزشهمه شب.آنهمه نباش تاهوا سردتر شود!بوران و توفان بیایدو سرت را با خود ببَردش
برسانید به یوسف
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 10:27
برسانید به یوسف که سرافراز شدیهرچه سنگ است به بیچاره زلیخا خورده
لقد خلقنا الانسان فی کبد
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 10:27
ما حکمت بسیاری از دردها و رنجهای خود را بهخوبی نمیدانیم؛ اما صبر بالاخره صدف رنج را شکسته و گوهر معنا را نُمایان خواهد ساخت. در انگارهی یک مؤمن، بلا، یا تنبیه است برای آنچه کرده، یا تنبّه است برای آنچه نباید بکند و در هر دو حال، یک پدیدهی معنادار است.حقیقت آن است که گریزی از رنج نیست؛ پس بهتر